تبلیغات
آفتابگردون - رایحه عشق


آفتابگردون

بشر ، یک بودن است و انسان ، یک شدن؛ در مسیر شدن باید همیشه رو به سوی آفتابِ حقیقت داشت.

گفت : «عمیقا معتقدم بعد از انقلاب اسلامی بزگترین لطف خدا به ملت ایران هشت سال جنگ بود »...

چه رمزی بود در آن روزهای آتش و خون و داغ و فراق که او و  هزاران تن همچون او ، اینچنین با دلی تنگ و سری پر شور از آن روزها می گویند ؟ چه می شود که «جنگ» ، نماد «لطف الهی» می شود و گنجینه ای عظیم ؟  آنان در آن هنگامه چه دیده بودند که هنوز از پس سال ها ، لحظه های جنگ مثل آینه در پیش چشمانشان است و هنوز بی قرار و شیدایشان می کند و هنوز در تب و تاب آن می سوزند ؟

انگار این سوال ها آن قدر طبیعی بودند که ادامه گفتن هایش ، همه ، پاسخ بود  ؛ گفت : « عارفان و سالکان ، سال ها مشقت و رنج به جان می خرند و در پی معرفت ، آواره ی هر کوی و بزرن می شوند تا خدا را بیابند و آخرِ سر هم معلوم نیست برسند و بیابند ... و ما در جبهه خدا را هر لحظه به چشم می دیدیم ... » و از تجلی خدا گفت و گفت ... و چشمانش به نم نشست و انگار زمان و مکان برای او مفهوم از دست داده بودند ...




خوب می دانم واژه ها - بی تعارف - چقدر بی مقدارند در وصف آن تجلی بی انتها ولی در این هیاهوی حبس تمامِ معنا در واج ها و واژه ها ، باید شنید و گفت و خواند و  نوشت ... و من هر بار هر چه بیشتر می شنوم و می خوانم بی خبریم را بیشتر و بیشتر می یابم ...

***



نوشته شده در شنبه 14 اسفند 1389 ساعت 09:36 ب.ظ ... سیده راضیه حسینی | نظرات

__________________________________

قالب وبلاگ :