تبلیغات
آفتابگردون - شعر دلتنگی


آفتابگردون

بشر ، یک بودن است و انسان ، یک شدن؛ در مسیر شدن باید همیشه رو به سوی آفتابِ حقیقت داشت.

دلم برای جبهه تنگ شده است

چقدر جاده های همواره کسالت آورند

از یکنواختی دیوارها دلم می گیرد

می خواهم بر اوج بلند ترین صخره بنشینم

آن بالا به آسمان نزدیکترم

و می توانم لحظه های تولد باران را پیش بینی کنم

 

دلم برای جبهه تنگ شده است

آن جا معنویت به درک نیامده ، بسیار است

آن جا مقابل آسمان می نشینیم

و زمین را مرور می کنیم

و به اندازه چندین چشم معجزه می بینیم .

چقدر تماشای دورها زیباست !

 

دلم برای جبهه تنگ شده است

در کوچه های بن بست

یک ذره آفتاب به دست نمی آید

و ما هر روز به انتها می رسیم

و درهای عافیت باز می شوند

 ومیز مهربانی ما را

با یک لیوان شربت خنک تمام می کند

وقتی یک  جرعه آب صلواتی

عطش را می خشکاند

دیگر به من چه که «کوکا» خوشمزه تر از «پپسی» است

باید گذشت

باید عطش و سنگلاخ را تجربه کرد

آسایش از مقصد دورمان می دارد

 

اسب من به آسمان نگاه می کند

مردان جبهه چه حال و هوایی دارند

چه سر بلند و با نشاط می ایستند

برویم سربلندی بیاموزیم

آی با شمایم !

چه کسی دوست دارد صاحب آسمان باشد !

 

بیا برای هواخوری

به جنگل های مجاور جبهه پناه ببریم

سنگرها ییلاق تفکرند

و کوه ها نگاه ما را به بالا سوق می دهند

کوه همیشه عجیب است

در کوه تکلم خدا جریان دارد

از عادت کوچه های داغ عربستان

تا کوه دور حرا

پیغمبری به بار نشست

شتاب کن ، آقای عادت!

 

پل هوایی فاصله دیگری است

که آسمان را از ما مضایقه می کند

من می خواهم بیشتر آفتاب ببینم

می خواهم برف را ، باران را ، بهاران را ، بفهمم

نگاه کن هوای دودگرفته ی شهر

تنفس راحت را از ما گرفته است

 

دلم برای فضای ناپیدای مه لک زده است

مه ، مهربانی مبهمی است

تا خود را تنها تصور کنیم

تنهایی راز بزرگی است

در تنهایی بی تعارف

مهمان دلمان خواهیم بود

این جا همه با آسمان حرف نمی زنند

این جا زیر نئون ، آسمان پیدا نیست

مردم برای بازگشایی دلشان

به کافه می آیند

آنان به لحظه های بعد از اکنون

به عبث امیدوارند

آن ها هنوز

بهانه های روشن دل را نشناخته اند

و در نیمکره تاریک دل آرمیده اند

و فکر می کنند تمام دل

خوشحالی پس از پیدا کردن یک جنس

با قیمت نازل در بازار سیاه است

 

بیا به جبهه برویم

من آن جا را یک بار بوییده ام

آن جا رطوبت مطبوعی دارد

که به ایستادگی درخت کمک می کند

ما چقدر جاهای دیدنی داریم !

ما چقدر غافلیم !

ما که به بوی گیج آسفالت

عادت کرده ایم

و نشسته ایم هر روز کسی بیاید

زباله ها را ببرد

چه انتظار حقیری !

 

دلم برای جبهه تنگ شده است

چقدر صداقت نیست !

چقدر شقایق ها را نادیده  می گیریم

سلمان هراتی

 


***

یک سال روزها را شمردم تا این روزها برسد ولی کاش یادم نرفته باشد خودم را هم رسانده باشم ...

 


نوشته شده در جمعه 6 اسفند 1389 ساعت 04:16 ب.ظ ... سیده راضیه حسینی | نظرات

__________________________________

قالب وبلاگ :