تبلیغات
آفتابگردون - نفرین آگاهی


آفتابگردون

بشر ، یک بودن است و انسان ، یک شدن؛ در مسیر شدن باید همیشه رو به سوی آفتابِ حقیقت داشت.

این مقاله پیرامون پژوهشی است که در سال 1990 خانم "الیزابت نیوتن" برای پایان نامه دکتری خود در رشته  روانشناسی انجام داده است .این تجربه تحقیقاتی با عنوان نوازندگان و شنوندگان "trappers and listeners"  بسیار قابل تامل و آموزنده است و بد نیست شما هم آن را با دوستان خود امتحان کنید . دکتر الیزابت در این تحقیق مجموعه ای از افراد را برای یک آزمایش بسیار ساده گرد آورد و آنان را به دو گروه نوازنده و شنونده تقسیم کرد .

نوازندگان فهرستی حاوی بیست و پنج ترانه و سرود بسیار مشهور و عمومی مانند «تولدت مبارک» را دریافت کردند و از هر شخص نوازنده خواسته شد تا یک ترانه را انتخاب کرده ، آن را با انگشتان خود روی میز بنوازد و به اصطلاح خودمان ضرب بگیرد . وظیفه شخص دیگر یعنی شنونده این بود که بر اساس ریتم نوازنده حدس بزند که چه ترانه ای انتخاب شده است .

هر چند بنظر می رسد این کار دشواری نباشد اما برعکس ، کار شنونده در این آزمایش سخت است . پژوهش دکتر الیزابت از خلال 120 مورد ترانه نشان داد که فقط در سه مورد جواب صحیح بوده یعنی فقط 2.5 درصد !

حالا می رسیم به آن چه در این پژوهش از دیدگاه روانشناسی – بلکه به نظر من علوم اجتماعی – قابل توجه است . پیش از آن که هر نوازنده و شنونده کار خود را شروع کند ، پژوهشگر از نوازندگان خواسته بود پس از انتخاب ترانه حدس بزنند که چند درصد ممکن است شنونده بتواند تشخیص دهد . بررسی پیش بینی نشان داد که آن ها تصور می کردند تشخیص شنوندگان 50 درصد درست باشد .

اما در عمل  چه اتفاقی افتاد ؟ نتیجه باور کردنی نبود . فاصله میان پیش بینی نوازندگان و تشخیص شنوندگان بسیار بیش از آن بود که گمان می شد . فقط 2.5 درصد ! چرا ؟

نکته این جاست : هنگامی که نوازنده با انگشتان خود روی میز می زند ، در ذهن خود ترانه را می شنود و شاید بتوان گفت به اصطلاح فنی ، به نوعی playback اجرا می کند . خودتان همین را مثلا با سرود ملی کشورمان امتحان کنید : سر زد از افق مهر خاوران ... محال است بتوانید جلوی صدای داخل مغزتان را بگیرید ! این صدا را البته شنوندگان ندارند ، پس شما در حالیکه صدای داخل مغزتان را می شنوید ، انگشتان خود را روی میز می زنید ، اما آن ها فقط مجموعه ای از ضربه های متقاطع انگشتان شما را دریافت می کنند .

در این تجربه نوازندگان از این که شنونده نتوانسته تزانه انتخابی آن ها را تشخیص دهد ، جا می خورند و تعجب می کنند . «چطور نفهمید ؟ یعنی ترانه مفهوم نبود ، چیزی که این قدر ساده و معروف است » این احساس و موضع نوازندگان است . «چگونه ممکن است یک نفر این قدر خنگ باشد ؟»

مشکل این جاست که نوازندگان از موضوع باخبر بوده و از عنوان ترانه خبر داشته اند ؛ پس هیچ وقت در حال برخورداری از آگاهی کامل شرایط طرف مقابل را درک نمی کنند و نمی فهمند شخصی که به جای همه این ها فقط ضربه های متقاطع انگشتان شان را می شنود ، اصلا درک آن ها را ندارد .

در چنین حالتی نوازنده منتظر است شنونده دقیقا همان حس و حال و درک و فهم او را داشته باشد و با او کاملا همراهی کند و در صورتی که نتیجه جز این باشد – که معمولا هست – تعجب می کنند و او را احمق و نادان به حساب می آورند و خطا را از جانب او می دانند . در نگاه آن ها نواختن کاملا بی نقص بوده و گیرنده پیام مشکل دارد که موضوع به این سادگی و روشنی را درک نمی کند .

نویسنده این موضوع را «نفرین آگاهی» می نامد ؛ چرا که وقتی شما از چیزی باخبر هستید ، نفرین می شوید و نمی توانید حال محرومین از این آگاهی را درک کرده و تصور کنید اگر خودتان از از این برخوردار نباشید ، چه وضعی دارید ؟ نوازندگان از همین رو نمی توانستند شرایط کسانی را درک کنند که آن طرف میز صدای ضربه های بی معنی انگشتان آن ها را تشخیص دهیم .

تجربه نوازندگان و شنوندگان هر روز و همه جا تکرار می شود : میان معلمان و دانش آموزان ، مدیران و کارمندان ، روحانی سخنران و حاضران داخل مسجد یا حسینیه ، نویسندگان و خوانندگان ، مسئولین کشور و مردم ، تولید کنندگان کالا و صاحبان شرکت های تجاری و مصرف کنندگان ، دست اندرکاران رادیو و تلویزیون و بینندگان و شنوندگان ! و بالعکس ! خلاصه هرجا که ارتباطی و مخاطبی و انتقال پیامی هست ، این داستان رخ می دهد .

در همه این موارد ، فرستندگان پیام در ذهن خود صدای ترانه را می شنوند و از این که گیرنده پیام موضوعی به این سادگی را درک نمی کند تعجب می کنند .

کسی که در یک خانواده مذهبی به دنیا آمده است  و از کودکی با معارف دینی و مفاهیم اعتقادی عجین بوده و مبادی فکری و بنیان های ذهنی اش در طی سال ها بر اساس وجوب اطاعت از اوامر الهی شکل گرفته و در درس و بحث و مطالعات خود به وجوب رعایت حجاب شرعی برای بانوان رسیده است ، نمی تواند بفهمد چرا طرف مقابل موضوعی بدین سادگی را درک نمی کند و از دید او قصد پایمال کردن خون شهدا را دارد .

شاید این در تمام تجربه های ارتباطی ما صدق کند . زبان همدیگر را نمی فهمیم و نمی توانیم با یکدیگر ارتباط  برقرار کنیم . در دو سوی میز نشسته ایم و با انگشتان مان ضرب می گیریم و از این که طرف مقابل پیام ما را درک نمی کند ، برآشفته می شویم .

اگر واقعا حرفی داریم و می خواهیم به او منتقل کنیم ، اگر می خواهیم با مخاطب خود به نتیجه برسیم و اگر قرار است همدیگر را قانع سازیم ، باید خود را به جای طرف مقابل بگذاریم و از چشم او نگاه کنیم و از گوش او بشنویم و با فکر او بیندیشیم .

غیر از این تنها یک راه وجود دارد : نشستن و ناسزا گفتن و طرف مقابل را متهم کردن و به حماقت و بیسوادی و خیانت و توطئه و دروغ و استبداد و دشمنی و ... البته فهرست این اتهام ها تمام شدنی نیست .

 

 

               برگرفته از هفته نامه پنجره شماره 39 به قلم دکتر محمدرضا زائری


نوشته شده در پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 ساعت 08:53 ب.ظ ... سیده راضیه حسینی | نظرات

__________________________________

قالب وبلاگ :